تبليغاتX
هم نفس


هم نفس





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :



لوگوي دوستان


كد جاوا :

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم .
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت
۶ ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند .
خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد



نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پنجم خرداد 1390 در ساعت: 11:41
|+|

دعا
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.).
زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"
پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".
ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"
مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"

" از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."



نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پنجم خرداد 1390 در ساعت: 11:36
|+|

امتحان دامادها

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»



نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پنجم خرداد 1390 در ساعت: 11:34
|+|

 

کسی هست آغوشش را،شانه‌هایش رابه من قرض بدهد ؟  !

تا یک دل سیر گریه کنم؟!بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی؟

 


نويسنده: شیرین مورخ: دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 در ساعت: 21:15
|+|

 

معنای شکست می شوی بعد از من

سروی که نشست ، می شوی بعد از من

من  زنده به گور می شوم بعد از تو

تو مرده پرست می شوی بعد از من

 


نويسنده: شیرین مورخ: دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 در ساعت: 21:10
|+|

خواهش میكنم : بی حوصلگی  هایم را ببخش ، بداخلاقی هایم را فراموش كن ، بی اعتنایی هایم را جدی نگیر ، در عوض من هم تورا می بخشم كه مسبب همه ی اینهایی.

 


نويسنده: شیرین مورخ: دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 در ساعت: 21:8
|+|

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود

شيطان تو را به بهشت بازگرداند



نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه چهارم آبان 1389 در ساعت: 10:52
|+|

بهترين لحظات زندگي


آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم



نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه چهارم آبان 1389 در ساعت: 10:51
|+|

گــــریه کــــودک
 

 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار

دوست می داشت


دخترک به بیماری سختی مبتلا شد


پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول

داشت برای درمان او خرج کرد


ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...


پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد


سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی

عادی برگردانند


ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است


و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل

در حرکت هستند


همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .


هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی

روشن بود


مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر

خودش است


پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد


از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟


دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود،

اشکهای تو آن را خاموش می کند و


هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه

گیر می شوی من نیز گوشه


گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .


پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.


اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود

بازگشت.



نويسنده: شیرین مورخ: دوشنبه سوم آبان 1389 در ساعت: 16:17
|+|

این است بهای عشق و خیانت ...

 

هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقا دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزه آب بزرگی بردوش گرفـته و از چشـمه به خانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.

ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها  بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذرانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندان شـده بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.

زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.

باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پایین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که به تو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...

با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفکند، هـیرتا دوباره گفـت:

ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و او را از پاریس خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد...

بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری "    " چـوگان بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد "، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد.

عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت.

ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود و رنج راه صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای « اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در پاریس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت.

از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری میکرد، گوی و جوگان به او می آموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدکی پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا را میبوسـید و یا صورتش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ و بزرگی، ماندانا و مهیار بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم چسـپید...

چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـب سواری برای صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباسش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید:

ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟ ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها  به من آموخـته اسـت، اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟

ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به خوبی خواهم آموخـت ولی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش رفـت.

هـیرتا گفـت: راسـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را بیشـتر از من دوسـت داری؟

 

قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت ولی خودش را گم نکرده وگفـت:

هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت...

 

هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی...

از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش باشـد، به او بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از دسـت او می گریخـت.

چه سـاعـت های شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به ماندانا گفـت:

ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد، چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب داد:

ــ چرا، چرا مهیار من تورا بی حد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را به تو بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت. مهیار ناله ای کشـید و پرسـید:

ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند...

ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورتش را به سـینه او فـشـار داده و گفـت به هـر قـیمت که باشـد ماندانا، به هـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی.

سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو.

روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها غلطیدند...!

آنروزها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا پیداشـود.

ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بی وفایی زنانشـان پی می برند.

 

هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. به روی او نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد.

امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود، بعـد از ظهر با هم اسـب سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـب ها را باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـه رفـته اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از ظهر نزدما باشـد.

ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید:

ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟

ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد.

هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟

ماندانا گفـت: نمی دانم.

سـپس هـیرتا آرام گفـت: نوش جان ..... این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!...

سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ میکشـید، دوید و خودش را از پنجره به باغ پرتاب کـــــــــــــرد!...



نويسنده: شیرین مورخ: دوشنبه سوم آبان 1389 در ساعت: 16:16
|+|



_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤ مهربون هميشگي ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ من آپيدم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ گذري ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نيم نگاهي ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ نظري ¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤


نويسنده: شیرین مورخ: جمعه سی ام مهر 1389 در ساعت: 17:40
|+|

شده یه چیزی تو ذلت سنگینی کنه...؟؟ خیلی سخته ادم

كسي رو نداشته باشه


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم

نمی تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده



مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟؟



بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو



پهن کرده تا کم نیاره...



خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه



که مدام از تنهایی بناله...



خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!



خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...



خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره



به حرفات گوش میده یا...



پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟!

 


نويسنده: شیرین مورخ: جمعه سی ام مهر 1389 در ساعت: 17:39
|+|

 

   روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند  

 

            همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

 


نويسنده: شیرین مورخ: جمعه سی ام مهر 1389 در ساعت: 17:37
|+|

گفتمش در عشق پا برجاست دل


گر گشایی چشم دل، زیباست دل


گر تو ذورحمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل


دل زعشق روی تو حیران شده


در پی عشق تو سرگردان شده


گفت در عشقت وفادارم بدان


من تو را بس دوست میدارم بدان


شوق وصلت را بسر دارم بدان


چون تویی مخمور خمارم بدان


با تو شادی می شود غم های من


با تو زیبا می شود فردای من


گفتمش عشقت به دل افزون شده


دل زجادوی رخت افزون شده


جز تو هر یادی به دل مدفون شده


عالم از زیبایی ات مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش


طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش


در سرم جز عشق او سودا نبود


بهر کس جز او در این دل جا نبود


دیده جز بر روی او بینا نبود


همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود


خوبی او شهره آفاق بود


در نجابت در نکوهی طاق بود


روزگار اما وفا با ما نداشت


طاقت خوشبختی ما را نداشت


پیش پای عشق ما سنگی گذاشت


بی گمان از مرگ ما پروا نداشت


آخر این قصه هجران بود و بس


حسرت و رنج فراوان بود و بس


یار ما را از جدایی غم نبود


در غمش مجنون عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود


سهم من از عشق جز ماتم نبود


با من دیوانه پیمان ساده بست


ساده هم آن عهد و پیمان را شکست


بی خبر پیمان یاری را گسست


این خبر ناگاه پشتم را شکست


آن کبوتر عاقبت از بند رست


رفت و با دلدار دیگر عهد بست


با که گویم او که هم خون من است


خصم جان و تشنه خون من است


بخت بد بین وصل او قسمت نشد


این گدا مشمول آن رحمت نشد


آن طلا حاصل به این قیمت نشد


عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست


با چنین تقدیر بد تدبیر نیست


از غمش با دود و دم همدم شدم


باده نوش غصه او من شدم


مست و مخمور و خراب از غم شدم


ذره ذره آب گشتم کم شدم


آخر آتش زد دل دیوانه را


سوخت بی پروا پر پروانه را


عشق من از من گذشتی خوش گذر


بعد از این حتی تو اسمم را نبر


خاطراتم را تو بیرون کن زسر


دیشب از کف رفت فردا را نگر


آخر این یک بار از من بشنو پند


بر منو بر روزگارم دل مبند


عاشقی را دیر فهمیدی چه سود


عشق دیرین گسسته تار و پود


گرچه آب رفته باز آید به رود


ماهی بیچاره اما مرده بود


بعد از این هم آشیانت هر کس است


باش با او یاد تو ما را بس است

 

 

 


نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 در ساعت: 16:28
|+|

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طول سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی مریمم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم

 


نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 در ساعت: 16:22
|+|

فکرو ذکرم تو بودی او روزا یادته

                                    اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته

رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم

                                    سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من

وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور

                                             دلو سپردم من به تو غصه نخور

گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات

                                        تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد

میگفتی من برمیگردم خیلی زود

                                       دلو جونم همشون فدای یه تاره موت

ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام

                                        آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام

یه نامه همش دادی همون شده آب غذام

                                       نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام

من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو

                                      فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو

آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن

                                     دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن

شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه

                                     می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه

شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد

                                فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد

اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟

                                   این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟

خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات

                                    دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات

وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم

                                   یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم

دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم

                                 دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم  

تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو

                                          زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو

 

 


نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 در ساعت: 16:20
|+|

از پنجره نگاه بکن آره اون میاد           

درسته بی وفاست ولی  باید بیاد

میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده        

ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده

غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده      

نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده

آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر     

ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر

تو چرا سنگ نشدی میونه این همه  سنگ    

میدونم دوسش داری مثل یه احساسه قشنگ

آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه     

دل من شیداییه مثل مجنون میمونه

فدای نازش بشم این نازش کشته مارو        

حالا که عاشق شدم می خواد بگه از پیشم برو

خدایا این احساسمو از دلم نگیر  

ولی خصلت بدو از دل یارم بگیر

آخه گناهم نداره همش تقصیره منه  زود دل می بندم

زود عاشق میشم اینم میشه گفت یه جوری گناهه منه

 

 


نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 در ساعت: 16:19
|+|

 

خواب دیدم از تو دور شدم // وای که عجب خواب بدی // گفتم بیا باهم بریم// گفتی که راهو بلدی //

  هرچی صدات کردم نرو //  اما به جایی نرسید // یکی یجا فریاد کشید // دیونه از قفس پرید// 

 صبح که رسید بیدار شدم//  دیدم یه نامه روی در // نوشته بودی که  //  سلام ، مدتی و میرم سفر//

  بغضی نشست توی گلوم // خوابم یعنی حقیقته // بازم صدات کردم ولی // دیدم سکوت جوابته//

گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا// دوباره باز میبینمش// چه خوش خیال بودم خدا //

ساعتو لحظه هام گذشت // چشمام به کوچه خیره بود// من منتظر بودم بیاد // خیلی دلم تنگ شده

بود // روزا مثل دیوونه ها // پرسه زنون تو کوچه ها// شبا یه گوشه از اتاق // گریه و آه بی صدا // مثل

 همون خواب سیاه // رفتو منو تنها گذاشت// گفتن این قصه ی تلخ // ارزش خوندنو که داشت.

 


نويسنده: شیرین مورخ: پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 در ساعت: 16:18
|+|

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 


نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 در ساعت: 10:43
|+|

پرنيا
 

                                                

mieqjbb505rdv42nw98.jpg


نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 در ساعت: 10:36
|+|

 

حميد مصدق

تو به من خنديدي و نميدانستي كه من با چه دلهره اي از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

 باغبان از پي من تند دويد، سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و سالهاست هنوز

 كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين

پندارم كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت.

پاسخ فروغ فرخزاد به حميد مصدق

من به تو خنديدم، چون كه مي دانستم تو با چه دلهره اي از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد و تو نميدانستي كه باغبان باغچه ي همسايه پدر پير من است، من به تو

خنديدم تا كه با خنده به تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم، بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت

بر دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك، دل به من گفت برو، چون  نميخواست

بخاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و سالهاست هنوز حيرت بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه ي خانه ما سيب نداشت.

 


نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 در ساعت: 10:6
|+|

23 فروردین
نويسنده: شیرین مورخ: یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 در ساعت: 15:55
|+|

 

      دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نگشت

دائماً يكسان نباشد حال دوران غم مخور

 


نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه هفدهم فروردین 1389 در ساعت: 9:3
|+|

 

فلسفه عسل خوردن عروس و داماد: مزه دهنشون از بابت گهي كه خوردن عوض شه.....

 


نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه هفدهم فروردین 1389 در ساعت: 9:1
|+|

 

طوري نيست اگه آدم واسه كسي كه دوستش داره غرورشو

از دست بده ولي اين فاجعه است اگه آدم به خاطر

غرورش كسيو كه دوست داره از دست بده.

 

 


نويسنده: شیرین مورخ: سه شنبه یازدهم اسفند 1388 در ساعت: 9:39
|+|

همه چی ارومه

تو به من دل بستی

 این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی ارومه

 غصه ها خوابیدن

 شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی ارومه

من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی ارومه

تشنه ی چشماتم منو سیراب کن

 منو با لالایی دوباره خوابم کن

 بگو این ارامش تا ابد پابرجاست

 حالا که برق عشق تو چشات پیداست

همه چی ارومه

من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی ارومه

 


نويسنده: شیرین مورخ: دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 در ساعت: 13:7
|+|

 

 

                           Arezoym inast: natavad ashk az cheshmanat

 

 

 

 


نويسنده: شیرین مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 18:49
|+|

 

خدایا کفر نمی گویم، چه می خواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،

خدایا تو خود خوب می دانی که انسان بودن و انسان ماندن در این دنیا چه دشوار است،

چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

 


نويسنده: شیرین مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 18:45
|+|

 

از درخت بلوط بیاموز:

 

     آن هنگام که تبر آن را می شکند، رایحه اش جنگل را پر می کند.

 


نويسنده: شیرین مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 18:42
|+|

 

دارم دق می کنم تحمل ندارم

دیگه خسته شدم دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

همش فکر توام ، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام

برات گریه کنم  فدای تو چشام

دلم داره واسه تو پرپر می زنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم

تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده

به کی بگم یه کم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم

تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

 


نويسنده: شیرین مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 18:39
|+|